تاریخ ... یادم میاره که یه ماه هم تموم شد ... نه امروز رو می خوام خوشحال باشم..بهونه؟؟ جشن تولد ر... می دونم خوش می گذره یعنی امیدوارم .. لباسم رو دوختم ... خیلی خوب میشه اما ط. مثل همیشه می زنه تو ذوقم .. این که چاقت می کنه ! ... مامان میگه نه اصلاهم چاقت نمیکنه ... تازه مگه من چاقم ؟! ... خیلی هم خوش اندامم !! نهار هم آماده است ... الان حوصله ندارم ... دلم یار می خواد ! هفته قبل این موقع ها ... نه خیلی هم خوش نگذشت ! ... سفر می خوام .. اونم سفر با چند تا الکی خوش که فقط بخندیم ! ... دیروز صبح هیچی! .... پریروز صبح دیدمش .. م.ر ... بعد از چندین و چند سال ... خودم رو زدم به نشناختن نمی دونستم منو می تونه بشناسه ... آخرش گفت شما آ ... هستی ؟ ... دیگه چاره ای نداشتم ... نمی تونستم حرف بزنم ... از خجالت ؟ یا هر چی دیگه ... نگاهش رو نگام ... زود دست و پامو جمع کردم ... سر عمد اومد و یه کتاب خواست ! منم بهش دادم اما گفت اینو داره ! ... چند سال پیش چند بار حرف زدن و یه دیدار چند دقیقه ای .. از همه اینا خجالت کشیدم از اینکه باهاش حرف زدم و قرار گذاشتم ! .. نمی دونمک چرا ... بهش نمیومد که زن گرفته باشه ... به من چی؟ فکر نمی کنم ! ... این تنها اتفاق این چند روزه بود ... دیگه هم هیچی ... اون که باز یادش رفت و باز یادش آوردم و گفت منتظر زنگ ح... است .... کار هم که فعلا میرم و میام .... خوبه ... هفته آینده عروسی دختر دایی و هفته بعدش عروسی دختر عمه و خواستگاری براداداش ... می دونم از همه اینا فقط متلک هاش نصیب من میشه ! ... و نگاهها مترحم تر ! ... مامان میگه اون پارچه کت و دامنی که برا روز مادر خریدی رو گذاشتم برا عروسی خودت ... میگه هر چی گذاشتم که هیچی ! .. ط.. میگه خب هنوز بذارش ! .... پشت فرمونم ... یه کمی عصبی میشم اما تلافی شو سر گاز در میارم .. میرم تا صدای بابا در میاد و بگه یواش ! ... پنجشنبه بازار .. به آدمای رنگ رنگی نگاه می کنم ... چرا من وسط این همه ادم یکی ام ؟! ... خسته و کوفته میام خونه .. باید لباسم رو بدوزم ... میدوزم .... می خوابم ...بیدار میشم ... اینم زندگی ... حالا می خورم و می خوابم و بعد هم جشن ... می رقصم ! ... خدایا یعنی کی این روزای مسخره تموم میشه ... ح .. می گه عروسی برادرزادشه .. میگه عروس هشت سال از داماد بزرگتره ... میگه به خودم فکر کردم که شاید منم اینطوری میشدم .. می دونم اینو میگه و خطابش به کیه ... بدم نمیاد ! خوشم هم نمیاد... حتی تصورش هم نمی تونم بکنم .. یاد اون خواب می افتم ... نامزدی من و اون ! ... چه خواب خوشبختی بود ! ... یه خواب آروم و خوشبخت ... از ذهنم بیرونش می کنم ... خیلی وقته بیرونش کردم ... اون از دنیای من نیست و من از دنیای اون ... من مال خراب شده خودمم ! ... برم نهار بخورم ...
... میام ... خسته و زار ... اما می دونم خوابم نمیبره ... تشویش و اظطراب و ترس و همه چی ... ناچار میشم بیام اینجا تا شاید با درمون همیشگی دردمو درومون کنم ... نوشتن ... دلم خوشه به کار مسخره ای که دارم ... اما خدایا .. چرا هر ساعت باید تنم رو به یه بهونه بلرزونی ... چرا آرامش مال من نیست ... چی دارم که اینا رو هم که دارم می خوای نداشته باشم ... دلم میخواد آغوشت رو برام باز کنی ... محکم بغلم کنی و بگی از هیچی نترس ... یه خط دورم بکشی و بگی این قطعه زمین فقط و فقط مال خودته ... بگی من هستم بذار هیچی نباشه .... تو نمی دونم کی هستی ! ... نیستی ... اون ؟؟؟ نه اون که از صدای بی جونم هیچی نمی فهمه ... می خوام بگم اما ؟؟ میگه خیلی خسته ام و خوابم میاد ... میره ... من تنها ... مامان میگه تو رو باید داغ کرد ! ... راست میگه تو هیچی شانس ندارم شانسم تو کاره که اینم ... باز سرزنش همیشگی شون ... اونجا رو از دست دادی که چی ؟ ... اونجایی که اگه بهشت بود من نمی خواستم و نمی خوامش ... میرم تو اتاق . از اینم خسته شدم ... صبح با اشتیاق میرم ... حوصله درس خوندن دارم اما ش. میاد و میگه امتحان کنسل ... انگار دنیا رو می کوبن تو سرم .. نشون نمیدم و اما ... حوصله هیچی ندارم .. کار می کنم و کار تا نتونم فکر کنم .... صبحونه م یخورم الکی حرف می زنم تا نتونم بهش فکر کنم .. اما این اول فکره ... می دونم ... باز ترس ... اینم اضافه بر همش ... میگم عصر برم بازار و پارچه بخرم .. می دونم که نمی تونم ... می دونم میگه نمی خواد ... دلم می خواد داد بزنم و از اینجا فرار کنم ... برم پیش اونی که الان به مهربونی اش نیاز دارم ... به یه خواب آروم میون دستای گرمش ... کی؟؟؟ کجا ؟؟ ... چرا نیست ... باز رویا ؟؟ باز ؟؟ نه نمی خوام ... اره گریه ... گریه ..این تنها رفیق مهربونم ... داد ؟ نه نمی تونم ... خواب ... اره خوابم میاد ....
میام اینجا .. نمی دونم چقدر اینجا می مونم ... دلم بند اینجا میشه یا نه ... میام تا همه زمزمه های دلتنگی ام رو بذارم اینجا ... دور از چشم همه آشناها ... امروز ... بی حوصله ام و خسته ... خیلی خسته ... دلیلش هم روشنه ... تنها جایی که ارومم می کنه اینجاست با همه غریبه هاش .. دلم قدم می خواد ... قدم تو تاریکی و تنهایی ... اما جرات گفتن ؟؟!! ... ترجیح میدم میون کوچه های تاریک این دنیای مجازی راه برم و نجوا کنم ... با خودم درددل کنم.. سرزنش کنم و امید بدم ... داد می کشی داری شورش رو درمیاری ... این چه وضعیه ساختی ... اونجا میری کار کنی یا خونه خاله است ... یه روز صبح یه روز ظهر یه روز شب ! ... هیچی نمی گم می دونم اینا بهونه است ... می دونم دلیل داد کشیدنت چیه ... یه مرد ... نمی دونم چه فکری می کنی ... میگم مهم نیست .. جوابتو نمی دم ... اما ... می خوابم ... نمی دونم ... صبح خوابم می بره دیر می رسم ... نسیم دل انگیز صبح یاد غصه های تموم ناشدنی ام می اندازتم .. میرسم دریا ... میرسم محل کار ... نه حوصله چایی نه صبحونه ... نه حوصله کار نه همکار ... می خوام زنگ بزنم که بیدارت کنم اما نمی خوام صداتو بشنوم ... میزنم ... بیدار شو ... نه سلا نه صبح به خیر ... نه یالا بلندشو دیرت شد هرروز ... تا ظهر .. میزنم باز و کم محلی ... بی خداحافظی ... ظهر هم ...عصر هم ... چقدر دلگیرم ...اونقدر که دلم می خواد بری و دور شی ازم ... امروز بیست و پنج ... فردا شش ... گریه ؟؟ برا چی؟ ... اره خوبه شاید دلم سبک شه ...
ترانه تمنا ... هدیه ح ... هر وقت نباید بیاد میاد ... یادگاری ... منو یاد جاده خشک بندرعباس می اندازه و .... نمی خوام بهش فکر کنم ... می خوام تا تو دنیای واقعی خودم بمونم ... اونم بره دنبال معصومه اش... دنبال رویاهاش ... کاش مثل من نشه ... بره وبره و بره و بره ... اون که مثل من نیست ..
هیچکی مثل من نیست ... هیچکی مثل تو نیست ... چقدر عادی شدم چقدر عادی شدی ... نامه رو پشت پشتی پیدا می کنم ... نامه ای که برا خدام نوشتم ... دست کردی تو کیف من و ... ؟؟؟ چقدر بگم دوست ندارم و تو ... دنبال کی می گردی تو کیف من ؟ تو گوشی من ... تو چشمای من ... میگم برو از ذهن خسته ام بیرون ... حداقل الان ... بذار اروم بشم ... اون روز ... تو لحظه های خنده وشادی ... سکوت یه بارم ... خیره شدنم ... چرا هیچی نمی فهمی ... هیچ وقت نفهمیدی ... شب هم ... اینکه همه بودن ... همه باهم .. من ... نگاه حریص یکی ... پس کی هستی ؟ ... کی می خوای باشی ... مسخره شدن من غمت نمیشه چرا ؟ ... همه اینا رو میگم تا ازت ببرم اما یادم میره ... یادم میره ... کاش اون تونسته بود که منو ازت جدا کنه ... هر کاری کرد ... عشق ... سرزنش ... زبون خوش ... دعوا ... فایده نداشت ... فایده نداره ... که از دست مصیبات بازم رو میارم به خودت ! بگم ای دلم تیکه تیکه بشی تا ....

